تبليغاتX
آلما

آلما

هرچه می خواهد دل تنگم ، به آلما می گم!

باز هم آزادی شدید

داشتم در وب ول می گشتم که به گزارشی در مورد گشت ارشاد برخوردم و حالم گرفته شد، اول فکر کردم یک جور طنز است، اصلا فکر نمی کردم آششان اینقدر شور باشد:

"... اتاق تعويض لباس شبيه يك آشپزخانه كوچك خالي است. يك سينك ظرفشويي، چند كتري و چند كابينت كوچك درب و داغان. مانتويي كه برايم آورده‌اند را تنم مي‌كنم و از اتاق بيرون مي‌زنم. خانم پليس بيرون اتاق ايستاده نگاهي به سرتاپايم مي‌اندازد و مي‌گويد: «مانتوي قبلي‌ات را به من بده. اين مانتو ديگر برايت قابل استفاده نيست. پيش ما بماند بهتر است.» "

"... اما چيزي كه بيشتر از همه جلب توجه مي‌كند، دختر جواني است كه تخته وايت‌برد كوچكي را جلويش مي‌گيرد و يك خانم پليس با دوربين رو به رويش مي‌ايستد و از او عكس مي‌اندازد. برق فلاش دوربين همه را ميخكوب مي‌كند و اعتراض‌ها شروع مي‌شود. «شما كه گفتيد فقط تعهد مي‌گيريد. پس چرا عكس؟»، «خانم براي چي عكس!» «ما رو به هواي تعهد آوردين مگه ما مجرميم كه عكس بندازيم.» خانم پليسي كه مسن‌تر از همكارانش است از صندلي‌اش بلند مي‌شود و با صداي بلند مي‌گويد: «خب آرام باشيد، شلوغ نكنيد. هيچي نيست مگه داريم چي كار مي‌كنيم يك عكس ساده است.»"

می توانید گزارش کامل را در سایت هفته نامه 40 چراغ بخوانید.

حرفک۱: فکرش را بکنید که به خاطر کم بودن نیم وجب پارچه با دختران مثل قاتلها رفتار می کنند. ( البته نه همه قاتلها، در این خراب شده بعضی قاتلها حتا می توانند فیلمساز شوند و به فرهنگ خدمت کنند.)

حرفک۲: ملتی به این ماستی نوبر است، اساسی!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط آلما  | 

آزادی بسیار شدید!

فرمانداری تبریزی طی ابلاغیه‌ای به سازمان بازرگانی استان آذربایجان خواهان ممنوعیت استفاده از واژگان ترکی در تابلو مغازه‌ها و برچسب کالاها شده است.

حرفک: آقای دکتر! حق دارد دوره بیافتد دور دنیا و پز آزادی بدهد، آزادی از این بیشتر؟ تازه تا چند وقت دیگر، برای رفاه بیشتر امت شهید پرور، هر گونه استفاده از هر زبانی غیر از عربی ممنوع اعلام خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط آلما  | 

دنگ...

دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
 زهر این فکر که این دم گذر است
 می شود نقش به دیوار رگ هستی من ...

دنگ ... دنگ
 لحظه ها می گذرد
 آنچه بگذشت نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
 نتواند شد آغاز
 مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم ...

دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
 وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می اید
 می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
 می زند پی در پی زنگ
 دنگ ... دنگ
دنگ...
حرفک: امروز هشتادمین سالروز تولد سهراب نازنین بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط آلما  | 

چقدر پائیز

امروز اولین باران پائیزی بارید، همه جا پر شده از پائیز، آمده و نشسته روی شهر. همیشه خوشحال می شوم از دیدنش و دلم میگیرد از آمدنش... دوستش دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط آلما  | 

کرم دل

-چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهائی

-چقدر هم تنها.......

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط آلما  | 

خالی...

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط آلما  | 

جنس اول

امروز، رئیس مرکز زنان و خانواده ریاست جمهوری در یک برنامه تلویزیونی فرمودند: "مهمترین برنامه مرکز  ما تعمیق باورهای دینی زنان است."

حرفک: پس لابد سازمان تبلیغات اسلامی به بدبختیهای زنان رسیدگی می کنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط آلما  | 

دست خاتمی

 به این خبر توجه کنید:

"سایت خبری نوروز گزارش می‌دهد دادگاه ویژه روحانیت قم به شکایت دهها طلبه از محمد خاتمی، رییس‌جمهوری پیشین ایران، رسیدگی خواهد کرد.

این شکایت در پی انتشار فیلمی از دست دادن محمد خاتمی با چند زن در ایتالیا صورت گرفته است. محمد خاتمی این فیلم را جعلی دانسته است.

خبر شکایت جمعی از طلاب قم از خاتمی، پیشتر در سایت رجانیوز که نزدیک به محمود احمدی‌نژاد است، منتشر شد.

رجا نیوز در خبری نوشت: "نمایندگان طلاب با حضور در دادسرای ویژه روحانیت تهران با تحویل 2 طومار حاوی بیش از بیست متر امضا با نام، رسماً از سید محمد خاتمی، شکایت کردند".

نوروز شکایت از خاتمی را با فعال شدن وی در آستانه انتخابات مرتبط دانسته است."

۱.خوب دقت کنید. مساله فقط این نیست که یک عده از خاتمی شکایت کرده اند، مساله این است که از کسی به دلیل عدم رعایت یکی از احکام دینی ، که در اسلام آخوندی هم از احکام درجه یک تلقی نمی شود، شکایت شده است. یعنی از فردا هر کسی می تواند راه بیافتد و از کسی دیگری به اتهام نماز نخواندن یا روزه نگرفتن یا هر چیز دیگری شکایت کند و دادگاه هم که کار دیگری ندارد به این شکایتها رسیدگی می کند. دیگر شورش را در آورده اند.

۲. اصلا طلبه چکاره است که شکایت کند. یارو نتوانسته درس بخواند ، رفته طلبه شده ، اگر می توانست دکتر و مهندس بشود که طلبه نمی شد. یکی از همین آقایان دانشمند طلبه در وبلاگی ، دست دادن خاتمی را از روی شهوت دانسته ، ببینید ذهن چقدر پیشرفته است که دست دادن را جزیی از ثکث می داند. از نظر ایشان این همه آدم در تمام دنیا که با هم دست می دهند خودشان نمی فهمند که در حال چه کاری هستند.

۳. حالا که این طور است می شود از احمدی نژاد هم به دلیل دروغ گفتن شکایت کرد. آقایان طلبه حتما می دانند که دروغ یکی از بزرگترین گناهان است ، آن هم دروغی که در تلویزیون و جلوی چشم میلیونها نفر گفته شده و فیلمش هم موجود  است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط آلما  | 

من و خودم

خودمو برای ناهار بردم بیرون ، سه شنبه دست خودمو گرفتم و با هم رفتیم اردک آبی. مگه حتما باید با یکی دیگه برم رستوران ، پس خودم چی؟ اصلا هم عجیب نبود ، خیلی هم خوب بود. کلی هم با خودم مشورت کردم. چهارشنبه هم رفتم موسسه و گفتم که از ترم بعد نمی رم اونجا.

حرفک: این روزها دلم عجیب گرفته...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط آلما  | 

همینجوری

تا حالا متوجه شده ای که چقدر شبیه جوانی های ال پاچینو هستی؟ البته تو زشت تری ولی عیبی ندارد. همین مانده بود که ال پاچینو هم مرا یاد تو بیاندازد که از این به بعد می اندازد ، کاریش هم نمی شود کرد ،همین است که هست......

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط آلما  | 

من هم به جمع برهم زنندگان امنیت اجتماعی پیوستم!

امروز مقنعه مشکی سرم بود ، مانتوی بلند طوسی پوشیده بودم با شلوار مشکی و کفش طوسی ، آرایش هم نداشتم. داشتم از یک طرف خیابان به طرف دیگر می رفتم که یکهو یک زنک آشغال پلیس جلو آمد و گفت:" فکر نمی کنی لباست مناسب خیابان نیست؟" جا خوردم ، من اصولا آدم موردداری نیستم ، امروز هم که کاملا با حجاب بودم ، گفتم: " مگه چی شده ؟"

  گفت:" جورابت رنگ پاست ، پات پیداست"

گفتم:" تو هیچ رساله ای ننوشته که روی پا نباید پیدا باشد"

گفت:"با من بحث می کنی ، بیا تا تکیلفت را روشن کنم!"

رفتیم طرف ماشین گشت ارشاد. یک زنک آشغال دیگر و یک مردک آشغال کریه المنظر آنجا بودند.

زنک آشغال:" این می گه تو هیچ رساله ای ننوشته پا نباید پیدا باشه"

مردک آشغال در حالی که به من زل زده بود:" به هر حال نباید جوری باشی که دیگران به تو نگاه کنند."

من:"فعلا که شما زل زدید به من"

زنک آشغال:"مثل اینکه تو درست بشو نیستی ، بحث نکن ، جو سازی نکن ، بیا برو تو ماشین"

من:" ظاهر من ایرادی نداره"

آن یکی زنک آشغال و مردک آشغال هم کلی در مورد رساله و دین چرت و پرت گفتند. گفتم:" خب حالا من چکار کنم؟"

مردک آشغال گفت :"برو ، تو به درد خیابون می خوری"   این را به من گفت  ، به من که یک بچه مثبت گاگول هستم.

عصبانی بودم و داغون . خیلی دلم می خواست جوابش را بدهم ولی چیزی نگفتم. خفه شدم و رفتم.

حرفک: کم پیش می آید که یک آدم آشغال در خیابان به من متلک بگوید ، حرفی که امروز این مردک آشغال زد ، بدترین حرفی بود که در تمام عمرم شنیده بودم. خیلی زور داشت.

حرفک۲: متنفرم............

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط آلما  | 

قاطی!

حالم از این همه سادگی خودم بهم می خوره ، از این همه خریت ، از این همه نفهمی ، از اینکه همه رو خوب می بینم ، از این که همه رو دوست دارم ، از اینکه به همه احترام می ذارم ، از اینکه به کسی شک نمی کنم ، از اینکه دو زار سیاست ندارم..............حالم داره به هم می خوره
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط آلما  | 

کرم دل

بارانی بود ، مثل امروز. دخترک سفید پوشیده بود ، نه مثل امروزها که دیگر دلش سفید نیست. عصبی بود دخترک، شاید کمی هم می لرزید ، صدایش که حتما می لرزید. هدیه توی دستش بود ، توی کیسه سفید...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط آلما  | 

کرم دل

بیا

   آب شو مثل یک واژه در سطر تنهائی ام...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط آلما  | 

چرا همه خفه شده اند؟!

می خواستم راجع به جریان هفت تیر بنویسم اما امروز خودم شاهد ماجرای دیگری بودم:

امشب ، حدود ۸:۲۰ ،حوالی ونک ، تقریبا رو به روی شهر کتاب ونک ، ماموران برقراری امنیت اجتماعی! با یک پسر جوان درگیر شده بودند ، از ماشین پیاده اش کرده ، به دستهایش دستبند زده بودند و کتکش می زدند. مردمی که آن اطراف بودند اعتراض کردند ، ماموران محترم هم با باتوم  مردم را دنبال کردند. یکی از ماموران هم اسلحه کشیده بود و با کینه مردم را تهدید می کرد....

نمی دانم چرا کسی چیزی نمی گوید؟  چرا کسی اعتراض نمی کند ؟ چرا احزاب اصلاح طلب بیانیه صادر نمی کنند؟  تا کی باید به بهانه امنیت ، آرامش را از مردم بگیرند ؟ چرا در این مورد اطلاع رسانی نمی شود ؟ مگر چند نفر از مردم به اینترنت دسترسی دارند که تنها منبع کسب این خبرهاست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط آلما  |